تبليغاتX
یک قطره دریا

یک قطره دریا

قطره دریاست اگر با دریاست....

کالای عمومی....

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت : ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ...{ غلط مي كني} تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم
مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

                                                                             وبلاگ پسر چوپان
+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1390ساعت 12  توسط محمدعلی احمدنژاد 

 

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1389ساعت 12  توسط محمدعلی احمدنژاد 

حجت الاسلام محمدرئوف احرابی

 

+ نوشته شده در  هفتم اسفند 1390ساعت 18  توسط محمدعلی احمدنژاد  | 

دایره عشق تو....

 سلام بر او که نوز چشم مستضعفین است و خار چشم مستکبرین

السلام علیک یا ابا صالح المهدی عجل اللخ تعالی فرجه الشریف

 

برای جاذبه زمین و زمان حضرت مهدی(عج)

             

 ای سلسله موی تو سر سلسله از عشق

بنواز دمی تا که کنم هلهله از عشق

 

دل سوخته از خال لب و شعله ی چشمت

نگذاشته تا آنکه کنم یک گِله از عشق

 

سرمایه ی جان از کف خود داد وجودم

حیران شده دل بر سر یک مسئله از عشق

 

مجنون صفتان از غم هجران تو دل خون

آغاز گر نقطه این مرحله از عشق

 

در دایره "میم" تو عالم شده مجنون

یک "میم" تو تنها سر یک سلسله از عشق

 

تا "میم" رسد بر سر "یِ" جان به لب آید

باز آی که شد سست سر قافله از عشق

 

ای نی ز چه رو پلک تو سنگین شده از خواب

هش دار، مگیری قدمی فاصله از عشق

 

برخیز که شد صبح فرج با قدم یار

خواندیم چو یک رکعت این نافله از عشق

 

شعر: محمدعلی احمدنژاد

+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1390ساعت 12  توسط محمدعلی احمدنژاد  | 

صبر ققنوس ها ....

با نگاهی متفاوت به شعر فانوس از مجموعه شعر رجز مویه- امید مهدی نژاد

صبر ققنوس ها ....

 

پر شده این شهر از انبوه دقیانوس ها

می چَرَد وقتی که چشم حیز بی ناموس ها

 

می شوند عیسائیان مصلوب وقتی می شود

عرضه ی کالای تن با دست جالینوس ها

 

ماهی یک حوض کوچک تا به دریا می رسد

می سپارد مرگ خود را دست اختاپوس ها

 

رو به سوی ناکجا آباد می رفتند باز

جاده را در ظلمت شب خیل بی فانوس ها

 

« کور سویی از خدا مانده ست پنهان کرده ایم»1

خط مردی را میان صفحه ی قاموس ها

 

تا که می لولند در هم ، شهر وحشی می شود

چشم حیز و خنده ی شیطانی سالوس ها

 

آی! ای موسی بیا فرعونیان را خوار کن

نوح شو! ما را رهان از وحشت کابوس ها

 

سهم ما پرواز بود اما در این خیل قفس

کار ما افتاده دست نحس دقیانوس ها

 

پاسبانها جمله در خوابند و افتاده ست باز

شهر در چنگال بی رحم همین منحوس ها

 

حُرمت هُرم نفس دارند ورنه آنَکی

می زنند آتش تمام شهر را ققنوس ها

  

انتخابت چیست حالا چشم خود را باز کن

زندگی با کرکسان یا آنکه با طاووس ها !!؟؟

 

شعر: محمدعلی احمدنژاد


۱-کورسویی از خدا ماندست و پنهان کردیم/در شکاف دخمه ای شهر دقیانوس ها/بیتی از مجموعه شعر امید مهدی نژاد با نام رجز مویه

شعر امید مهدی نژاد بطور کامل در ادامه مطلب...

 

محمدعلی احمدنژاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1390ساعت 9  توسط محمدعلی احمدنژاد  | 

نماهنگ : استكبار غافل‌گیر شد

http://farsi.khamenei.ir/ndata/home/1390/13900315140ac457.jpg

نماهنگ : استكبار غافل‌گیر شد

با توجه به پهنای باند اینترنت خود ، می توانید این فیلم را با کیفیت های مختلف زیر دریافت نمایید :
کیفیت متوسط و فرمت Wmv و با حجم 14.8 MB
کیفیت پايين و فرمت Flv و با حجم 4.5 MB

+ نوشته شده در  هجدهم خرداد 1390ساعت 15  توسط محمدعلی احمدنژاد  | 

یا مولاتی یا فاطمه أغیثینی....

بر بانوی مطهرمان گریه می کنیم

بر آن همیشه بهترمان گریه می کنیم

 

با این دو زمزمی که خداوند داده است

بر آیه های کوثرمان گریه می کنیم

 

بر روی بالهای سپید ملائکه

بر آن کبود پیکرمان گریه می کنیم

 

کُنجی نشسته ایم و کنار پیمبران

بر دختر پیمبرمان گریه می کنیم

 

بر لاله های بستر او خیره می شویم

بر آنچه آمده سرمان گریه می کنیم

 

دیر آمدیم و حادثه او را ز ما گرفت

حالا کنار باورمان گریه می کنیم

 

قبل از حساب، صبح قیامت که می شود

اول برای مادرمان گریه می کنیم...

بازنشر از http://www.alghadirsis.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1390ساعت 19  توسط محمدعلی احمدنژاد  | 

السلام ای لاله های سرجدا....

سلام دوستان!

انگار دوباره شهدا ما طلبیده اند تا راهی آسمان شویم.دوباره انگار قرار است با چند تن از دوستان برویم فکه و یادمان شهید اسکندرلو را برای زائران مهیا کنیم.

مصطفی،محمود،سیدمرتضی و من+بقیه بچه ها

جاج محسن...احمد بی ریا و....

ما که لیاقت لقب خادم الشهدا را نداریم و نداشته ایم اما انگار شهدا در عنایت به ما بیچارگان گنهکار به اهل بیت رفته اند.برایشان فرقی نمی کند اهل کجا باشی.اصلا اهل باشی یا نباشی.خان عنایتشان همینجور باز است.اگر سرسفره شان نشستی لقمه سخاوت را برایت می گیرند و جام طهوری می دهند که روحت را پاکیزه می کنند.اگر ننشستی بازهم از عنایتشان کم نمی شود.

 

فردا با بچه های دانشجو قرار است راهی شویم.دعا کنید آدم شویم.


السلام ای لاله های سرجدا 

 السلام ای  ناله های بی صدا

السلام ای یاس های داغدار

السلام ای عاشقان بیقرار

السلام ای نخلها ی سوخته

درمصیبت صبر را آموخته

السلام ای سنگرو ای خاکریز

السلام ای  سرزمین لاله خیز

کوله بارم  را پر از ترکش کنید

پر زترکشهای بس سرکش کنید

سینه ام را از دعاجاری کنید

عاشقم من عاشقان یاری کنید

کوزه ی جان و دلم لبریزعشق                                              

سینه مست از بوی دل انگیزعشق

تشنه ام من این عطش خامش کنید

تا به کی این سینه را غمکش کنید

کاش آنجا بودم و یک سینه سیر

گریه می کردم قشنگ و دلپزیر

عشق آنجا،شورآنجامانده است                                              

یک نفر غمگین و تنها مانده است

اشک   آنجا جای   دارد   ریختن              

همچو حلقه بر   درش   آویختن

آسمان آنجا میان  خاکها ست

سرزمین سینه و سر چاکهاست

آسمان اینجا مه آلود است آه

سینه در اینجاپر از دود است آه

کاش یک شب آسمان آبی شود

آسمان چشم مهتابی شود

کاش می شد لحظه ها می شدند

اشکهایم پر تلاطم میشدند

کاش می شد سینه ها را پاک کرد

سجده های عاشقی بر خاک کرد

کاش می شد با خدا خلوت کنی

از غم واز سوز دل صحبت کنی

عشق   آنجا معنی پرواز  داشت

هر قدم یک بقچه سر و راز داشت

مانده اینک زان همه اسرار و راز

مهر و تسبیح و پلاک و جانماز

هر نماز آنجا هزاران رکعت است

هر قدم با عاشقی هم بیعت است

مانده دردل یک بغل حرف وحدیث

دل شده با حسرت جبهه انیس

بی رمق بنشسته ام برخاکها

در سرم سودای آن سرچاکها

زیر لب گفتم به خود ای بینوا

کرده ای دق درهوای کربلا

                   کربلا رفتن به خون دارد نیاز

                   پر کشیدن ها جنون دارد نیاز

 

شعر: محمدعلی احمدنژاد

+ نوشته شده در  یازدهم اسفند 1389ساعت 17  توسط محمدعلی احمدنژاد  | 

مكه ي من فكه بود مناي من كربلا....

اين روزها ديگر حال و هواي راهيان آسمان و سرزمين نور را گرفته ايم.

يادش بخير سال ۸۸ ؛ سالي عجيبي برايم بود!

گذشته از هياهوي سياسي كه همه جا پر بود ما را سرشار از معنويت هم كرد.كلي به بصيرتمان هم افزود.

اول و آخر سال ۸۸ را جنوب بودم.باورتان مي شود.فروردين اولش بود و اسفند آخرش.

يادم مي آيد سالهاي دور ــ فكرميكنم ۱۰ سال پيش ــ كه يكي از رفيقهايمان حوالي اين سرزمين جايي كه به آن فكه مي گفتند ما را هوايي آنجاها كرد.شيخ محمدحسن منافي،رفيق شفيق شهيد حاج علي محمودوند .خطاط بود و عكاسي هم ميكرد.

       

يك بار شيخ محمدحسن عكسي بهم نشون داد كه داشت يك بيت از يكي از شعرهام رو مي نوشت:

فكه جاي خون جگرهاي خداست            سرزمين عاشقان كربلاست

فكه را ديوانگان پر كرده اند                      از مي وصل الهي خورده اند

اگه رفتيد فكه در منتهي اليه مسير رملي فكه - البته اگه برنداشته باشند- همون پارچه هنوز هم هست.

اصلا نمي دانم چرا، اما فكه برايم حال و هواي ديگري دارد.يه جورايي بهمم وصليم. محل شهادت آ سيد مرتضاي آويني، حاج علي محمودوند، مجيد پازوكي كه كمابيش باهاشون آشنا بوديم.

دوست دارم فكه باشد قتلگاهم         گرچه من بيچاره و غرق گناهم

يادم مي آيد شب ۲۲ بهمن سالي كه حاج علي شهيد شد.دلم بدجوري آشوب بود و تو خونه آرام و قرار نداشتم.نشستم سر ورق پاره اي و مثنوي هفتاد من نوشتم.الان هم هست.

همون شب خواب عجيبي هم ديدم.حاج علي با موتور اومده بود جلوي خونه ي ما و منتظر شيخ محمدحسن بود تا با هم بروند.

چهره سياه سوخته اي كه آفتاب گرم فكه دمار از روزگارش در آورده بود. محمدحسن از خونه اومد بيرون و سوار ترك موتور شد و با حاجي رفتند.قبل از رفتن يك وداع جانانه اي كرديم و من از غصه زدم زير گريه.اونقدر گريه شديد بود كه از خواب پريدم.ساعت حدوداً ۳ نصف شب ميشد.توي همون حالت دوباره بغضم بدجوري شكست و با همان حالت گريه دوباره خوابيدم و دوباره خواب اونها رو ديدم.

اما اين دفعه شيخ تنها بود و فقط به من گفت : محمودوند رفت...

راستي اين عكس كار شيخ خودمونه

                    

بعد از خواب سراغشونو گرفتم.خبر دادند حاجي آسماني شده و شيخ هم چندتا تركش كوچولو نوش جون كرده اما موندگاره.

مكه ي من فكه بود مناي من كربلا....

خلاصه اول و آخر سال ۸۸ را جنوب بودم.باورتان مي شود.فروردين اولش بود و اسفند آخرش.

اسفند از همه شيرين تر بود.با چندتا از برو بچه اي كرج و تهران و ما بچه هاي خلخال اولين يادمان شهيد اسكندر لو رو كليد زده بوديم.در منطقه عمومي فكه در جاده كه حركت مي كني بعد از يادمان عمليات فتح المبين ۳۰كيلومتري چنانه يادمان شهيد اسكندرلو قرار داره امسال توفيق نيست با دوستان باشيم اما دلمون هميشه آنجاست إنشاءلله...

+ نوشته شده در  پنجم اسفند 1389ساعت 20  توسط محمدعلی احمدنژاد  | 

جنگ مخملی

۲۸ صفر سالروز رحلت جانگداز رسول اکرم صلوات الله علیه و شهادت امام حسن مجتبی و امام رضا علیهم السلام بر تمام مسلمین جهان تسلیت و ایام الله دهه فجر بر تمامی عاشقان آزادی مبارک باد.

بعد از انقلاب اسلامی در ایران و بعد از آن پایان جنگ تحمیلی و مسجل شدن آن دشمنان انقلاب دو بار سعی کردند به نوعی این انقلاب الهی را از بین ببرند.یکی تیر سال 13۷۸ و دیگری جریانات پس از انتخابات 1388.که شباهت های زیادی به کودتاهای مخملی کشورهای آسیای میانه داشت، هرچند در هر دوبار به حول و قوه الهی و با درایت های مقام معظم رهبری شکست خوردند.اما....

بدان که دشمن ما رنگ مخملی دارد

به چنته خُدعه و نیرنگ مخملی دارد

به قول حضرت آقا مرامشان گُرگی

و دستشان چدن و چنگ مخملی دارد

به جان پنجره ها من نمی کنم اغراق

تمام حادثه ها رنگ مخملی دارد

و یار قافله وقتی شریک دزدان  شد

نفاق رنگی او ننگ مخملی دارد

میان هلهله ی شامیان هوچی گر

همیشه در کف خود سنگ مخملی دارد

خیانتی که به دست خودی به خوبان شد

حکایت از تب فرهنگ مخملی دارد

چه جای شرط و شروط ای غلام بیگانه

شروط و شرط تو صد لنگ مخملی دارد

خروش خشم من از این نفاق شیطانی

که در میان خود آهنگ مخملی دارد

کنون که دشمن ما رنگ مخملی دارد

همیشه نقشه ی یک جنگ مخملی دارد

 

شعر: محمدعلی احمدنژاد

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1389ساعت 20  توسط محمدعلی احمدنژاد  |